اختصاصی پایگاه خبری گیلنویس؛ گیلان، سرزمینی با زبان، فرهنگ و آیینهای منحصر به فرد، مملو از روایتها، مثلها و افسانههایی است که گاهی کوتاه و موجز، و گاهی بلند و داستانیاند؛ اما در همه حال حامل پیامهایی تربیتی، اخلاقی و اجتماعیاند.
ضربالمثلهایی مانند «مو که گفتم نه، ننهم گفت نه، مردم چی میگن؟» یا «مرغی که دانهاش از آسمونه، شکمش گرسته نمیمونه» نمونههایی از آموزههای مردمی هستند که مردم گیلان برای پند دادن یا تحلیل شرایط روزمره به کار میگیرند.
کارکرد نخست مثلها در فرهنگ گیلکی، آموزش غیرمستقیم است. والدین، آموزههای رفتاری را در قالب این عبارات بیان میکنند، بیآنکه لحن دستوری یا تحکمی داشته باشند. کودک با شنیدن آنها در دل خانواده و جامعه، تدریجاً نظام ارزشی محیط را فرا میگیرد.
افسانهها نیز در این میان، بهمثابه ابزار تربیتی، تخیل کودک را گسترش داده و اصول اخلاقی را از مسیر داستانی منتقل میکنند. افسانههایی مانند «پری جنگل»، «دیو بندزر» یا «ننه دریا» هم ترس و هم احترام به طبیعت و قانونهای نانوشته زندگی را به کودکان میآموزند.
پژوهشگران فرهنگ عامه معتقدند افسانهها، نوعی حافظه تاریخی-فرهنگی نیز هستند که در بستر آن میتوان رد پای تحولات اجتماعی و نگرشهای مردمی را یافت. مثلاً افسانههای مربوط به دیوها، بازتابی از نگاه مردم به ناشناختهها یا سختیهای زیستن در طبیعت بکر بودهاند.
نکته قابل توجه آن است که بسیاری از این روایتها از طریق مادربزرگها و پدربزرگها در شبهای زمستانی یا عصرهای بلند تابستان، در حلقه خانواده و کنار کرسی یا اجاق روایت میشدند. این لحظات، به خاطرات مشترک نسلها تبدیل شدهاند.
امروزه با گسترش رسانههای مدرن و کاهش تعاملات بیننسلی، خطر فراموشی این گنجینههای زبانی و فرهنگی وجود دارد. با این حال، تلاشهایی برای ثبت و احیای آنها در قالب کتابها، برنامههای رادیویی و جشنوارههای بومی در حال انجام است.
برخی از مدارس روستایی در گیلان، در قالب زنگهای فوقبرنامه، از معلمان یا بزرگان روستا میخواهند تا مثلها و افسانههای محلی را برای دانشآموزان روایت کنند. این کار، ضمن آشنایی کودکان با زبان مادری، باعث تقویت حس تعلق به فرهنگ بومی میشود.
کارشناسان حوزه آموزش و فرهنگ بومی معتقدند که تلفیق افسانهها با آموزش رسمی، به ویژه در سنین ابتدایی، میتواند اثرگذاری آموزش را بالا ببرد و در عین حال موجب تقویت زبان گیلکی شود که در معرض فراموشی قرار دارد.
روایتهای عامیانه همچنین نوعی درک از ساختار اجتماعی سنتی گیلان را نیز منتقل میکنند؛ نظیر احترام به بزرگترها، اهمیت مشورت، پرهیز از دروغ و قدرشناسی. این ارزشها از طریق داستانهایی ساده اما معنادار وارد ذهن کودک میشوند.
زبان مثلها نیز ویژگی خاص خود را دارد. استفاده از استعارههای طبیعت مانند دریا، جنگل، باران، پرندگان و حیوانات اهلی، باعث میشود که کودک ارتباطی شاعرانه اما ریشهدار با محیط پیرامون خود برقرار کند.
به گفته دکتر فریدون نوزاد، پژوهشگر فرهنگ گیلکی، «مثلها و افسانهها، مغز فرهنگی یک ملتاند. اگر از میان بروند، آن فرهنگ پوستهای بیش نخواهد بود.» او معتقد است که این گنجینه باید مانند میراث ملموس، مورد حفاظت جدی قرار گیرد.
برخی هنرمندان گیلانی نیز تلاش کردهاند تا این روایتها را در قالب فیلمهای کوتاه، تئاترهای بومی، کتابهای کودک و انیمیشنهای محلی بازسازی کنند تا آنها را به نسل جدید، به زبان نسل جدید، منتقل کنند.
آنچه مسلم است، نقش حیاتی این روایتها در شکلگیری شخصیت فرهنگی نسلهاست؛ از اولین واژههای کودک تا تصمیمگیریهای مهم در بزرگسالی، رد پای مثلها و افسانههای محلی در ذهن گیلانیها به چشم میخورد.
اگرچه امروز سرعت زندگی و تکنولوژی روایتگری سنتی را به چالش کشیده، اما این گنجینههای زبانی هنوز میتوانند در کنار ابزارهای نوین، در مسیر تربیت و تقویت هویت فرهنگی نسلهای آینده نقشآفرینی کنند.
پایان پیام/








