به گزارش گیل نویس_ نوشین کریمی، چادرم را روی سر مرتب میکنم و بسم الله میگویم از خانه به سمت حرم راه میفتم.
در راه انگار در جعبه مداد رنگیها قرار گرفتهام کمی به رنگهای سرخ و زرد و صورتی و آبی و… اطرافم خیره میشوم. رنگهای جیغ و شادابی که شاید چیزی برای زیبایی کم ندارند اما انگار در دسترس نگاههای زیادی قرار دارند و یکی در میان هرزگی ریزی از خود نشان میدهند که حالم را بد میکند.
باز هم چادرم را روی سرم مرتب میکنم و از گوشه دیوار راهم را مستقیم تا کوچه نزدیک حرم میدوم.
آفتاب روی بلندترین قله ایستاده است و نورش چشمانم را تا نزدیکی بسته شدن، ظریف میکند. پلههای حرم را بالا می روم روی ایوان حرم رو به ضریح میایستم و سلام میدهم و وارد میشوم. متوجه آرامش صدای نفسهایم در لابه لای بانک اذانی که از مناره بلند شده، میشوم و مانند همه به صف میایستم برای اقامه نماز.
خادمی نزدیک و نزدیکتر میشود و با مهربانی چادر سفیدی تعارفم میکند و میگوید: “دخترم با چادر سیاه نماز مکروه است، بیا چادر نماز سفید”.
چادرم را با چادر حرم عوض میکنم و تکبیر میگویم و … چقدر حالم خوبتر میشود در هوای حریم حرم.
نماز تمام میشود و چشمم روی چادرهای سفید و گلداری که بهار را تداعی میکنند لی لی میکند. چقدر این رنگ با همه سادگیش شاد و متنوع است. بر خلاف رنگهای جیغ سرخ و صورتی و آبی… که وجودم را پر از ترس و استرس میکند.
شاید چیزی که بیشتر از هر چیزی فکرم را به بازی گرفته است خود رنگها نباشد، شاید مدل لباسهایی است که آن رنگها را به بازی گرفتهاند. شاید چادر سبز و آبی هم زیبا باشد، اما هیچ چیزی نمیتواند جای چادر مشکی روی سرم و یا چادر سفید نمازم را که مانند گلهای یاس کنار سجادهام ساده و صمیمی هستند را بگیرد.
پایان پیام/











